تبلیغات
ساعت حدودا پنج پاییزاست
ساعت حدودا پنج پاییزاست
سایه ام عاشق سایه ات شده،همسایه شویم؟
می گفت میخواد لب تاب بخره
اما نمیدونست کدوم برند لب تاب رو انتخاب کنه
 می گفت که عزیز دلش DELL  داره
خواست پیامک بفرسته:
?az DELLET razi hasti
نشد ، منصرف شد ، دکمه SEND  رو نزد




طبقه بندی: عمومی، همین جوری،
ارسال در تاریخ جمعه 1 آبان 1388 توسط علی س
وای که چقدر به دل میشینه این آهنگ علی لهراسبی
میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیزاره
سر راه بهشت من درخت سیب میکاره




طبقه بندی: همین جوری، عمومی،
ارسال در تاریخ شنبه 25 مهر 1388 توسط علی س

یک بنده خدایی ، کناراقیانوس قدم می زد،وزیر لب دعایی راهمزمزمه میكرد . نگاهى به آسمان

آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت:

 

خدایا ! میشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟

ناگاه، ابرى سیاه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت

و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید

كه میگفت: چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من؟

 

مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:

ای خدای کریم از تو می‌خواهم جاده‌ای بین کالیفرنیا و هاوایی

بسازی تا هر وفت دلم خواست در این جاده رانندگی کنم!! از

جانب خدای متعال ندا آمدکه:

 

ای بنده‌ی من! من ترا بخاطر وفاداری‌ات بسیاردوست

می‌دارم و می‌توانم خواهش تو را برآورده کنم اما هیچ میدانی

انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟هیچ میدانی ‌که باید ته

اقیانوس آرام را آسفالت کنم؟ هیچ میدانی چقدر آهن و سیمان

و فولاد باید مصرف شود؟ من همه‌ای اینها را می‌توانم انجام

بدهم! اما آیا نمی‌توانی آرزوی دیگری بکنی؟


مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:


اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم! میشود بمن

بفهمانى كه زنان چرا مى گریند ؟ میشود به من بفهمانى

احساس درونى شان چیست؟ اصلا میشود به من یاد بدهى كه

چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟

 

صدایی از جانب باریتعالى آمد كه:

ای بنده من! آن جاده‌ای را که خواسته‌ای، دو بانده باشد یا چهار بانده!!؟؟




طبقه بندی: همین جوری،
ارسال در تاریخ یکشنبه 19 مهر 1388 توسط علی س
یعنی اصلا دل و دماغ نوشتن ندارم



طبقه بندی: کنایه، همین جوری،
ارسال در تاریخ جمعه 27 شهریور 1388 توسط علی س
قول
قول داده بودم
قول داده بودم بیدار بمونم و نگاهش کنم تا بخوابه
قول داده بودم بیدار بمونم و نگاهش کنم تا بخوابه و بیدار نباشه که ببینه من خوابم و دل قشنگش بگیره
خوابم یرد
خوابم برد وقتی اون هنوز بیدار بود
خوابم برد وقتی اون هنوز بیدار بود و دلش گرفت و خوابید
دلش گرفت و خوابید
دلش گرفت و خوابید وقتی من خواب بودم ، حالا من بیدارم
حالا من بیدارم و اون خوابه
دلم هم گرفته
تو بخواب عزیزم ، من اینجا بیدارم دارم نگات می کنم



طبقه بندی: همین جوری،
ارسال در تاریخ شنبه 14 شهریور 1388 توسط علی س
من عاشق این خانه ای از شن و مه ام
اصلا خیلی باحاله
میدونید چند روز پیش چی میگفت؟
میگفت که همه آشوبگرا یکی یکی دارن اعتراف می کنن.
می پرسید وقتش نیست؟تو که یه عمر دلم رو آشوب کرده ای وقتش نیست اعتراف کنی؟



طبقه بندی: همین جوری،
ارسال در تاریخ شنبه 17 مرداد 1388 توسط علی س
خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید (( آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟ ))
می گویم (( البته به امتحانش می ارزد.
کجا باید بنشینم ؟
چقدر باید بگیرم ؟
کی وقت نهار است ؟
چه موقع کار را تعطیل کنم ؟ ))
خدا می گوید (( سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی ))



طبقه بندی: عمومی، همین جوری،
ارسال در تاریخ شنبه 17 مرداد 1388 توسط علی س
فرشتگان به اشتباه درویشی را به جهنم می فرستند.

پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید :

جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و …


حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است:

با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند .



طبقه بندی: داستان کوتاه، همین جوری، عمومی،
ارسال در تاریخ دوشنبه 12 مرداد 1388 توسط علی س
در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند.

سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.

آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم! «هر مانعى = فرصتى»



طبقه بندی: داستان کوتاه، عمومی، همین جوری،
ارسال در تاریخ دوشنبه 12 مرداد 1388 توسط علی س
در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند، یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر به سبب بیماریی كه داشت امكان اینكه حركتی داشته باشد نبود بطوریكه مجبور بود همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ، از همسر، خانواده ، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش بدینصورت توصیف می کرد :
پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بیرون زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.
همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. به این فكر می كرد كه بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند خشك و بی روح مواجه شد.
مرد متعجب به پرستارگفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است ولی الان نشانی از آن مناظر نیست !؟
پرستار به او پاسخ داد: چگونه ممكن است ؟ چون آن مرد کاملاً نابینا بود !



طبقه بندی: داستان کوتاه، عمومی، همین جوری،
ارسال در تاریخ یکشنبه 11 مرداد 1388 توسط علی س

دخترك بر خلاف همیشه كه به هر رهگذری می رسید،

آستین لباس او را می كشید تا یك بسته آدامس به او بفروشد.

این بار رو به روی زنی كه روی صندلی پارك نشسته و نوزادش

 را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه می كرد.

گاه گاهی كه زن به نوزاد لبخنند می زد،لب های دخترك نیز

 بی اختیار از هم باز می شد.

مدتی گذشت،دخترك از جعبه بسته ای برداشت و جلو روی

زن گرفت.

زن رو به سمت دیگری كرد:برو بچه،آدامس نمی خوام.

دخترك گفت:بگیر.پولی نیست.




طبقه بندی: داستان کوتاه، عمومی، همین جوری،
ارسال در تاریخ شنبه 10 مرداد 1388 توسط علی س

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام ویکی زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت:من میدانم که شما چه فکری میکنید، اما من به شما اطمینان می دهم که من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم.

حدود یک هفته بعد ‎ ویکی، به مسعود گفت: از وقتی که مادرت از اینجا رفته، ظرف نقره ای من گم شده، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد؟

مسعود جواب داد: خب، من به مادرم شک ندارم، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد.

او در ایمیل خود نوشت:

مادر عزیزم ، من نمی گم که شما ظرف نقره را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید، اما در هر صورت واقعیت این است که آن ظرف از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده.

‎با عشق ، مسعود



روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود:

پسر عزیزم، من نمی گم تو با ویکی رابطه داری و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری. اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید، حتما تا الان ظرف را پیدا کرده بود.

با عشق ، مامان

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، همین جوری،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 7 مرداد 1388 توسط علی س
آهای !
تو !
دختری که پروانه را می فهمی !
همین خود تو !
کاش میدانستی به خدا که پروانه ها پیش از پیر شدن میمیرند .



این سیاه جامه گان
 واژه نیستند
کلاغ های گرمازده ای هستند
که در لابه لای وبلاگم گیج می خورند




بین خودمان باشد، از وقتی نام عزیزت را در جیب پیراهنم گذاشته ام قلبم آرام گرفته است. همین!




کمی خسته

کمی دلگیر

کمی بر گُرده ام زنجیر،

دلم را می بری با خود،


کجا
 

  ای حضرت تقدیر؟







طبقه بندی: همین جوری، کنایه، حرفای قشنگ، عمومی،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 7 مرداد 1388 توسط علی س
  • کله سحر به کسی اس ام اس ندهید و به قول معروف (جواد بازی در نیارین)
 اگر کسی مدام از روی بیکاری برای شما اس م اس می دهد, برایش اس م اس میدی : (ستاد مبارزه با کرم های شبانه..... بفرمایید........)
 اگر خواستید با کسی رفیق اس ام اسی شوید صبح بعد از صبحانه به او پیام می دهی (صبح بخیر...) ظهر، پس از صرف نهار می دهی (ظهر بخیر) و شب ها نیز پس از صرف شام پیام می دهی (شب بخیر) و بعد از این کار یک یا علی گفته و مدام برایش انواع و اقسام اس ام اس را می دهی و آنقدر این کاررا ادامه می دهی تا مجبور شود جواب دهد.
 یادتان باشد که در اس ام اس بازی لوتی گری حرف اول رو می زنه و اگر یکی از دوستان به علت بدهی بالای اس ام اس توان اس ام اس فرستادن را نداشت و شما بایددست در جیب مبارک کرده و به او بگویی ( از این به بعد من قبض موبایلت رو حساب می کنم ).
 فقط اس ام اس ندهید و هر از چند گاهی زنگی بزنید و حرفای High Class بزنید و دقت داشته باشید که آنقدر High Class نشود که خوابتان بگیرد!
 اگر احساس کردید که یکی از دوستانتان علاقه گذشته را برای این که با شما بازی کند را ندارد از روش عواطف اس ام اسی استفاده می کنید. در این روش شما باید کلماتی را به کار ببرید که احساسات طرف مقابل را دگرگون سازد و علاقه اش بیش از پیش به شما گردد : ( ای دوست اس ام اسی تنهایی بی کسی من.....در کویر دلم تو کسی را راه نمی دهم .....). البته ممکن است مجبور شوید در سال به بیش از پنجاه نفر این را بفرستید که البته به خوئتان بستگی دارد !
 اگر خواستید حال کسی رو بگیری وقتی گفت بلافاصله و بدون معطلی همان اس ام اس هایی را که برای تو فرستاده بود را برایش می فرستی ! در این مرحله باید انت کنی که سرعت عملت به گونه ای باشد که انقدر برای او اس ام اس برسد که فرصت اس ام اس فرستادن به شخص مورد نظرش را نکند !
همیشه 2 الی 3 خط در دسترس داشته باشید و اس ام اس هایتان را با خط های مختلف بفرستید چون جدیدا خیلی کلاس داره ؟
 اگر دوست داری مدام برات اس ام اس بیاد ایرانسل بخر چون آنقدر برات اس ام اس می ده که اس ام اس رو خز می کنه !
  دقت داشته باشید که اگر کسی در روز برات یک اس ام اس داد یعنی از ذهنش پاک نمی شی، اگر دوتا داد بدون دوستت داره ،اگر سه تا داد یعنی خیلی علاقه داره و اگر بیشتر داد بدون که مریضه !
  همیشه سعی کنید وقتی اس ام اس بدهید که مطمئن باشید دوستتان در خواب عمیق به سر می برد شما نیز بتوانید با این اس ام اس او را از خواب ناز بیدار کنی و عمل مزاحمت را به نحوی شایسته اجرا نمایید.
  وقتی برات اس ام اس می یاد مثل ندیدبدیدها نپر جلوی گوشی....!چون اگر کسی پیشت باشه متوجه می شه که واقعا ندیدبدیدی !

 



طبقه بندی: همین جوری، عمومی،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 7 مرداد 1388 توسط علی س
In recent past days, I was in an absolute recovery...
I closed every old window and opened new ones...
Every thing was forbidden for me except eating, walking, listening to favorite songs , enjoying the world and spending money as much as I wish...
No thinking... No recalling ... No study... No talking... No anger
I forgot many...
friends... enemies... the university... politics... pollution... traffic ... my blog... and...
I forgot what I am, Where I belong to, Where I shall go...
just walking on the air... looking at stars...
living in the moment
An empty empty mind!!
Silence, relaxation and respite!
Now... I realy feel better!
although I have backed to all those real things, no matter good or bad
but its my normal life
should accept it again...



طبقه بندی: همین جوری،
ارسال در تاریخ دوشنبه 5 مرداد 1388 توسط علی س
(تعداد کل صفحات:2) 1 2