تبلیغات
ساعت حدودا پنج پاییزاست
ساعت حدودا پنج پاییزاست
سایه ام عاشق سایه ات شده،همسایه شویم؟
یک سال سیاه از دهه‌ی هشتاد است
سالی که در آن عشق و وفا برباد است
شیرین فقط از لنز و عمل می گوید
فرهاد فقط یک پسر معتاد است...


طبقه بندی: کنایه، عمومی،
ارسال در تاریخ شنبه 2 آبان 1388 توسط علی س

ــ چرا کسی دل را نمی بیند ؟!

 ــ از صبح شروع میشود.. از خیابان ؛ از کلاس ها و بچه ها بعد سینماها و کتابفروشی های

انقلاب گرفته تا لباس فروشی های عجیب میدان امام حسین ؛ دانشکده روانشناسی و

آموزشگاه رانندگی فدک و لبو فروش سر کوچه مان ... همه یک جور عجیبی بودند .. طوری

مبهوت میشدم که انگار برای اولین بار بود میدیدمشان ..نمیدانم شاید هم برای آخرین بار..

ــ تقاطع را دیدم.. تنها.. دوستش داشتم.. دو صحنه؛ خوب مقایسه میشوند و دلم برای نسلمان

میسوزد ..سوختن که نه ... دلم برای خودم میگیرد !!

و بالاخره حسابمان صاف میشود ..

ــ احساس تنهایی غریبی میکنم .. آرامم بی انکه پای آرامش در میان باشد و عجیب آنکه چند

وقتی است که حوصله دلقک بازی نیست گرچه ناخواسته دیوانه بازی در میآورم و میخندیم ..

دلم یک عالمه سکوت میخواهد ..




طبقه بندی: کنایه،
ارسال در تاریخ شنبه 2 آبان 1388 توسط علی س
دیگه نمیدونم چی باید بگم

مغزم شده یه لپ لپ كه الان كه دوباره بازش كردم

 میبینم پوچه

ولی من پا بر جا مثه دماوندم



طبقه بندی: کنایه،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 1 مهر 1388 توسط علی س
یعنی اصلا دل و دماغ نوشتن ندارم



طبقه بندی: کنایه، همین جوری،
ارسال در تاریخ جمعه 27 شهریور 1388 توسط علی س

مهم نیست چند تا بهار کنار هم زندگی کنیم،مهم اینه که یادمون باشد عمرمون
کوتاهه .
آخر زندگی،خیلی از ما میگیم:
ای کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم تا خوب به هم نگاه کنیم !




طبقه بندی: عمومی، کنایه،
ارسال در تاریخ یکشنبه 15 شهریور 1388 توسط علی س
عده ای دوست در یک میهمانی شام گرد هم جمع شده بودند.. هر یک از آنها خاطراتی از گذشته تعریف میکردند،

یک نفر پرسید: بهترین روز عمرتان کدام روز بوده است؟
زن و شوهری گفتند: بهترین روز عمر ما روزی بوده که ما با هم آشنا شدیم.
زنی گفت: بهترین روز زندگیم روزی بود که نخستین فرزندم به دنیا آمد.

مردی گفت: روزی که از کارم اخراج شدم بهترین و بدترین روز عمرم بوده است. آن روز، باعث شد که روی پای خودم بایستم و راه تازهای را شروع کنم و از آن روز از هر قسمت زندگیم راضی بودم.

این گفتگو ادامه داشت تا اینکه نوبت به زنی رسید که تا آن هنگام ساکت بود. از او پرسیدند: بهترین روز عمر تو چه روزی بوده است؟

زن گفت بهترین روز زندگی من امروز است. زیرا امروز روزی است که بیش از همه روزها برایم ارزشمندتر است. من نمیتوانم دیروز را بدست بیاورم و آینده هم مال من نیست. اما امروز مال من است.. تا آن را هر طوری که میخواهم بگذرانم و از آنجا که امروز تازه است و من هم زنده هستم پس بهترین روز من است و خدا را برای این شکر میکنم.



به نظر من خوش به حال این زن. در زندگی هر کدوم از ما روزهای خوب و بدی وجود داشته. شاید روزهایی رسیده که حتی حسرت خاطرات خوش گذشته رو خوردیم. ولی اگه به امروزمون دقت کنیم میتونیم همون خاطرات رو تکرار کنیم. میتونیم همون خاطرات خوش در کنار کسی بودن، احساس غرور کردن و ... رو دوباره تجربه کنیم. یا می­تونیم همون روزمون رو تبدیل کنیم به روزی که گندترین روز زندگیمون بوده. البته بعضی وقتها دست خود ما نیست، مثلاً یک عزیزی عمرش رو از دست میده و از این دست مسائل. اما خیلی چیزها در اختیار ماست. ما میتونیم مثل یک نقاش تابلوی زندگی خودمون رو نقاشی کنیم.



یه چیزی رو یادتون نره دوستان: امروز اولین روز از بقیه زندگی شماست. اگه تصمیم گرفتید میتونید از همین لحظه دوباره شروع کنید.

مراقب امروزتون باشید



طبقه بندی: کنایه، داستان کوتاه، عمومی،
ارسال در تاریخ شنبه 7 شهریور 1388 توسط علی س
یک شب که ضیافتی در کاخ بر-پا بود مردی آمد وخود را در برابر امیر به خاک انداخت و همة مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم‮خانة خالی‮اش خون می‮ریزد. امیر از او پرسید «چه بر سرت آمده؟» مرد در پاسخ گفت: « ای امیر، پیشة من دزدی‮ست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم، وقتی که از پنجره بالا می‮رفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم. در تاریکی روی دستگاهِ بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون ای امیر، می‮خواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگیری.»
آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد، و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
بافنده گفت: « ای امیر، فرمانت رواست. سزاست که یکی از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نیاز دارم تا هردو سوی پارچه‮ای را که می‮بافم ببینم. ولی من همسایه‮ای دارم که پینه‮دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسببِ او هردو چشم لازم نیست.»
امیر کس در پی پینه‮دوز فرستاد. پینه‮دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند.
و عدالت اجرا شد. ...



طبقه بندی: کنایه،
ارسال در تاریخ دوشنبه 19 مرداد 1388 توسط علی س
این عکس رو به خدا همین جوری گذاشتم
تو رو خدا نیاید منو ببرید
به خدا من سیاسی نیستم
من نمیخام بمیرم
ای وای یکی داره در میزنه
نه ، برادرای اطلاعات هستن
من ، نه ، ولم کنید ، آخ ، چرا میزنی ، آی مامان
انالله و انا الیه راجعون



بابا این آرسین( پسر آریایی) پسر آقا عبدیه
ای خدا

برای سلامتیش صلوات



طبقه بندی: کنایه،
ارسال در تاریخ شنبه 17 مرداد 1388 توسط علی س
به جای پدرم درآمد؛ بگوییم : خیلی راحت نبود

به جای خسته نباشید؛ بگوییم : خدا قوت

به جای دستت درد نكنه ؛ بگوییم : ممنون از محبتت، سلامت باشی

به جای ببخشید مزاحمتون شدم؛ بگوییم : از این كه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشكرم

به جای لعنت بر پدر كسی كه اینجا آشغال بریزد ؛ بگوییم: رحمت بر پدر كسی كه اینجا آشغال نمی ریزد

به جای گرفتارم؛ بگوییم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود

به جای دروغ نگو؛ بگوییم : راست می گی؟ راستی؟

به جای خدا بد نده؛ بگوییم : خدا سلامتی بده

به جای قابل نداره؛ بگوییم : هدیه برای شما

به جای شكست خورده؛ بگوییم : با تجربه

به جای مگه مشكل داری؛ بگوییم : مگه مسئله ای داری؟

به جای فقیر هستم؛‌بگوییم : ثروت كمی دارم

به جای بد نیستم؛ بگوییم :‌ خوب هستم

به جای بدرد من نمی خورد؛ بگوییم : مناسب من نیست

به جای مشكل دارم؛ بگوییم : مسئله دارم

به جای جانم به لبم رسید؛ بگوییم : چندان هم راحت نبود

به جای فراموش نكنی؛ بگوییم : یادت باشه

به جای داد نزن؛ ‌بگوییم : آرام باش

به جای من مریض و غمگین نیستم؛‌ بگوییم :‌ من سالم و با نشاط هستم

به جای غم آخرت باشد؛ بگوییم : شما را در شادی ها ببینم

شما هم می‌توانید به این لیست مواردی رو اضافه كرده و برای دیگران بفرستید...

وقتی بعد از مدتی همدیگر را می‌بینیم، به جای توجه كردن به نقاط ضعف همدیگر و نام بردن از آنها مثل:
"چقدر چاق شدی؟"، "چقدر لاغر شدی؟"، "چقدر خسته به نظر می‌آیی؟"، "چرا موهات را این قدر كوتاه كردی؟"، "چرا ریشت را بلند كردی؟"، "چرا توهمی؟"، "چرا رنگت پریده؟"، "چرا تلفن نكردی؟"، "چرا حال مرا نپرسیدی؟" و ...

بهتر است بگوییم : "سلام به روی ماهت"، "چقدر خوشحال شدم تو را دیدم"، و ... عبارات دیگری كه نه تنها بیانگر نقاط ضعف طرف مقابل ما نیست بلكه نوعی اعتماد به نفس را به مخاطبمان القاء میكند. البته اگر اصراری نداشته باشیم كه حتماً درباره ی همدیگر اظهار نظر كنیم، وگرنه می‌شود كه درباره ی موضوعات مشترك، البته در محوریت مثبت با هم صحبت كنیم.



طبقه بندی: حرفای قشنگ، کنایه، عمومی،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 14 مرداد 1388 توسط علی س
خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود..
باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه كتاب این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید…
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روی خودش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم
هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .
دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه
وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد..
اه ..این دیگه خیلی رو میخواد…خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.
در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما
وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>
فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.
اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود
…در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو میخوره
و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره
چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
سنگ بعد از این که پرتاب شد
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
موقعیت …. بعد از این که از دست رفت
و زمان… بعد از این که گذشت و سپری شد



طبقه بندی: کنایه، داستان کوتاه،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 14 مرداد 1388 توسط علی س
این پست رو به مناسبت هفته پیش که با همکارا رفته بودیم سد لتیان ماهیگیری گذاشتم :دی

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده كه با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به كانادا برویم"

ما به مدت یك هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی كه منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های كافی برای یك هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده كن
ما از اداره حركت خواهیم كرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !

زن با خودش فكر كرد كه این مساله یك كمی غیرطبیعی است اما بخاطر این كه نشان دهد همسر خوبی است دقیقا كارهایی را كه همسرش خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یك كمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید كه آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی كه گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"
جواب زن خیلی جالب بود.

زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟



طبقه بندی: عمومی، داستان کوتاه، کنایه،
ارسال در تاریخ سه شنبه 13 مرداد 1388 توسط علی س
آهای !
تو !
دختری که پروانه را می فهمی !
همین خود تو !
کاش میدانستی به خدا که پروانه ها پیش از پیر شدن میمیرند .



این سیاه جامه گان
 واژه نیستند
کلاغ های گرمازده ای هستند
که در لابه لای وبلاگم گیج می خورند




بین خودمان باشد، از وقتی نام عزیزت را در جیب پیراهنم گذاشته ام قلبم آرام گرفته است. همین!




کمی خسته

کمی دلگیر

کمی بر گُرده ام زنجیر،

دلم را می بری با خود،


کجا
 

  ای حضرت تقدیر؟







طبقه بندی: همین جوری، کنایه، حرفای قشنگ، عمومی،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 7 مرداد 1388 توسط علی س

بیا گل شدن را رعایت كنیم

ز پروانه ماندن حمایت كنیم

اگر باد غم شاخه ای را شكست

ز دست هجومش شكایت كنیم




طبقه بندی: کنایه،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 7 مرداد 1388 توسط علی س
ببینیم ارتش ما (ایران ) با آمریکا و چین چه تفاوتی داره؟

باشه اول چین



خدا همممون رو شفا بده


حالا آمریکا

خداوکیلی شما هوس نمیکنی بری جبهه؟

حالا ایران خودمون


!!!



طبقه بندی: کنایه،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 7 مرداد 1388 توسط علی س
محسن نامجو میگه که :

          ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را
...



طبقه بندی: کنایه،
ارسال در تاریخ دوشنبه 5 مرداد 1388 توسط علی س
(تعداد کل صفحات:3) 1 2 3