تبلیغات
ساعت حدودا پنج پاییزاست
ساعت حدودا پنج پاییزاست
سایه ام عاشق سایه ات شده،همسایه شویم؟

و ما همچنان

دوره میکنیم

شب را

و روز را

و هنوز را....

من این روزها همچنان منتظر معجزه ام



ارسال در تاریخ پنجشنبه 30 دی 1389 توسط علی س
گل یا پوچ
فقط با دنیا
خیالت راحت
جفت دستاش پوچه



ارسال در تاریخ چهارشنبه 29 دی 1389 توسط علی س
من از طرف یه دوست به یه بازی دعوت شدم... الانم می خوام بازی کنم

اگه ماهی از سال بودم دوست داشتم اسفند باشم چون  همه منتظر عیدن گرچه خودم زیاد از عید خوشم نمیاد ولی همه انتظارمو میکشن

اگه روزی در هفته بودم قطعا شنبه نبودم ولی بقیه ی روزا می تونم باشم مخصوصا ۵ شنبه

اگه یه عدد بودم 200 بودم...همیشه دوسش می داشتم مخصوصا تازگیا که شبا خیلی دوست دارم به 200 برسم... ولی کلا عدد فرد هیچ وقت نمی بودم

اگه یه جهت بودم شرق بودم ...خب دوسش دارم دیگه

اگه همراه بودم تالیا نبودم چون هیچ وقت در دسترس نیست :)...نه یه همراه همیشگی و اول بودم چون از ادمای نیمه راه زیاد خوشم نمیاد

اگه نوشیدنی بودم یه لیوان نوشابه ی فانتا بودم :) اخه هیشگی تحویلش نمی گیره ....اب سیب هم خیلی دوست دارم بشم..

اگه گناه بودم می خوام خیانت ونامردی باشم می خوام بدونم چه احساسی داره که هر کی این کارو می کنه بلا استثنا دوباره تکرارش می کنه...

اگه درخت بودم....اوووووم دوست داشتم درختی باشم که 9 ماه سال بیدار باشم و 3 ماه خواب،اشتباه نکنید مهم اون 3 ماه خواب اس

اگه میوه بودم سیب بودم از اون سیبا که طعم موز میده

اگه گل بودم ...اگه که نداریم قطعا گلم :)...نه ولی جدا دوست دارم گل مریم باشم ...برای عطرش

اگه رنگ بودم دوست داشتم  سورمه ای باشم

اگه پرنده بودم....عقاب بودم تا به همه چیز و همه کس از بالا نگاه کنم

اگه صدا بودم یه صدای گرم و بم بودم... همشم اسم خودمو صدا میزدم:)...اخه خیلی دوست دارم یکی که یه همچین صدایی داره صدام بزنه...

اگه فعل بودم ...خندیدن بودم

اگه ساز بودم قطعا ساز دهنی بودم

اگه کتاب بودم کتاب دریاپری کاکل زری بودم(که قطعا شما دلیل این انتخاب رو نمیدونید)

اگه شعر بودم سر زد به دل دوباره هوای کودکانه ای ... بودم

اکه بخشی از طبیعت بودم کوه بودم، یه کوه بلند

اگه یه حس بودم حس دوست داشتن مطلق بودم

خب اینم از بازیه من....



ارسال در تاریخ دوشنبه 27 دی 1389 توسط علی س
ما بد بدرقه ایم
وگرنه خانه خانه پیشواز قدیم است



ارسال در تاریخ یکشنبه 26 دی 1389 توسط علی س
قلبهای تپنده
بسان ابرهای رونده

دندان موشهای جونده
صاف به روی قلب بنده


افاضات فرمودیم شنبه اول صبح

آنجایت خیلی می سوزد وقتی می فهمی که به آنجای بعضی ها نباشی، آنجایت پاره هم شود به آنجایی که می خواهی نمی رسی.
بدیش اینه که معمولا کسی که تو از تنهایی درش میاری، کسی نیست که تو رو از تنهایی دربیاره
 مثل این چسب زخمهاس
که سر چهارراهها که شیشه را کمی می دهی پایین،
می اندازند توی ماشین و راه که می افتی طلبکارانه دستشان روی شیشه همراه تو می دوند

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه خــــــــــــدای من


ارسال در تاریخ شنبه 25 دی 1389 توسط علی س
به قدری آرامش دارم که فقط دلم می خواد خودم باشم و خودم...
حتما تا الان خوب ملتفت شدید که هیچ چیز به هیچ چیز ربط خاصی ندارد.فکر کردن زیادی هم خوب نیست!

جدیدا نظریه ای بسیار مهم از خود در نموده ایم پیرامون زندگی که از این قرار است:

به نظر این جانب ما در خاطراتمان بخشی به نام گزینش نداریم!و این خیلی بد است.بدتر از آن ما حتی نمی توانیم اطلاعات گذشته مان را طبقه بندی کنیم!و مثلا بخشی از آنها را نشان هیچ کس ندهیم یا نشان همه بدهیم!یا بعضی افراد را بفرستیم بروند تصفیه کنند و گورشان را گم کنند از اداره ی خاطرات.بحث وقتی پیچیده تر می شود که متوجه می شویم ما حتی قادر به استخدام افراد اداره نیستیم!بحث پیچیده تر هم هست که دیگر حوصله ندارم توضیحش بدهم.باشد برای فصل بعد.




آرامش استعاره ای از چشمان توست ،  

- تو از جون این دنیا چی می خوای؟ 

- یک جفت چشم که فقط به من نگاه کنند!




چند شب پیش فهمیدم دوره آخر الزمون رسید!نشون به این نشون که یه حرفی که فکرشو نمی کردمو از کسی که فکرشو نمی کردم شنیدم!





ارسال در تاریخ پنجشنبه 23 دی 1389 توسط علی س
او نشسته چشم در چشمم و از عشق می‌گوید
من به غلط‌های دستوری جمله‌هاش فکر می‌کنم
آیا می‌دانستید؟ اگر به شخصی نگفته باشید که کجا، کی، چگونه و چرا می‌خواهید جانش را بگیرید، اسمش می‌شود "قتل" و اگر گفته باشید که کجا، کی، چگونه و چرا می‌خواهید جانش را بگیرید، اسمش می‌شود "اعدام" ؟؟؟
مثل فرق این که به کسی گفته باشی دارم بهت خیانت میکنم و اینکه خود طرف بفهمه


عاقلم من

دیوانه نیستم
انقدر عاقلم
که فهمیدم
هیچ چیز این دنیا

به جز "تو"
ارزش فکر کردن
نداره...




ارسال در تاریخ شنبه 18 دی 1389 توسط علی س
برات یه خدا می‌نویسم روزی سه بار سجده‌ش کنی...

ارسال در تاریخ یکشنبه 12 دی 1389 توسط علی س
نمیدونم امیدت کاذبه یا کاذبت امید
اما اینو میدونم
همچنان به زندگی امیدواری
مثل قزل آلایی که بر خلاف جریان آب شنا می کنه
تو حوضچه پرورش و فروش ماهی قزل آلا.



ارسال در تاریخ پنجشنبه 9 دی 1389 توسط علی س

 فروشنده پرسید:شما نمی خواهید واسه همسرتون چیزی بخرید؟

 مرد با دست پاچگی ماهیتابه ی بزرگی برداشت.

 آن را برانداز کرد.سری برای فروشنده تکان داد:همین خوبه.

 زن با دلخوری از فروشگاه خارج شد.



ارسال در تاریخ پنجشنبه 2 دی 1389 توسط علی س