تبلیغات
ساعت حدودا پنج پاییزاست
ساعت حدودا پنج پاییزاست
سایه ام عاشق سایه ات شده،همسایه شویم؟
باید فرار کرد از جمع آدم های مزخرف؛
رفت تو دستشویی،
و نفس عمیق کشید.
تحملش آسونتره
به خصوص وقتی که می دونی چه بویی در انتظارته
بابام یه دوست جانبازی داره که نابیناس
هر وقت به چشمای تو خالیش که پشت عینک دودی نگهشون داشته نگاه میکنم یه حسی بهم دست میده
به آدم های نا بینا به چشم معلول خیره نشید. بهشون برمی خوره.
اینو گفتم که به بهونش بگم :
برای چرت و پرت هایی که از طرف بعضی عناصر میاد من کورم
بهم خیره نشید
دیدی آشغالا با همه متفاوت بودن محتویاتشون،
یه بو  میدن؟

فرق بین من و بعضی آدما مثل فرق بین توالت فرنگی و همین توالتای ایرانی خودمونه
یعنی بعضی آدما بر خلاف من نتیجه تلاش خودشون رو هم نمیتونن ببینن
آدمهای عصبانی پاهای گلی دارن؛ در حرف زدن را که به روشون باز کنی میان تو؛ توی راهروهای اعصابت راه میرن و پاهاشون که تمیز شد میرن و حالا  تو می مونی و یه اعصاب گلی.

البته به خیال خودشون
میدونید در جواب این پاهای گلی چکار میکنم؟
یادتونه میگفتم دستمو میکنم تو دماغمو مطالبم رو از اعماق ذهنم در میکشم؟
حالا در جواب او توالت فرنگیا که دست و پا در آوردن و رفتن پاهاشونو گلی کردن و میخوان تو راهروهای اعصابم راه برن
این بار به جای دست کردن تو دماغم
تمام مخاط فکریم رو از انتهای دریچه اپیگلوت و توی گلوم میکشم بالا و تفــــــــــــــــــــ میکنم تو قسمت ارسال مطلب میهن بلاگ

با سلام به عطر آویشن



ارسال در تاریخ شنبه 8 خرداد 1389 توسط علی س