تبلیغات
ساعت حدودا پنج پاییزاست
ساعت حدودا پنج پاییزاست
سایه ام عاشق سایه ات شده،همسایه شویم؟
متنفرم ازه همه موتوری های کیف قاپ
متنفرم از همه موتوری های کیف قاپ شهرمون
متنفرم از همه موتوری های کیف قاپ شهرمون که تو ماه رمضونم بیکار نیستن
متنفرم از همه موتوری های کیف قاپ شهرمون که تو ماه رمضونم بیکار نیستن و سوژه هاشون رو روی زمین میکشن و میخندن
متنفرم از همه موتوری های کیف قاپ شهرمون که تو ماه رمضونم بیکار نیستن و سوژه هاشون رو روی زمین میکشن  و بهشون میخندن و زن و مرد و دختر و پسرشم براشون فرقی نداره
متنفرم از همه موتوری های کیف قاپ شهرمون که ...
بگذریم
راستش از 2تا موتوریای کیف قاپ شهرمون که امروز عزیز منو با دهن روزه رو زمین کشیدن متنفرم

به باقیه کیف قاپای عزیز شهرمون بر نخوره
کاشان،دارالمومنین ، آره؟
شـــــــــــــــــــــــیشکی
زرشــــــــــــــــــــــک
اشکال نداره شب قدر نزدیکه براشون آرزوی مرگ میکنم
برای جفتشون
هم راننده هم اونی که ترکش نشسته بود
شما هم دعا کنید
التماس دعا




ارسال در تاریخ شنبه 6 شهریور 1389 توسط علی س
ماه که همیشه پشت ابر نمیمونه

بعضی وقتا هم پشت دستات میمونه

وقتی داری گریه میکنی

تو به من نزدیکی

انقـــــــدر

که اگر به دیدنم بیای

آب تو دلت تکون نخوره


ارسال در تاریخ چهارشنبه 27 مرداد 1389 توسط علی س

خوشبخت ترین دختر دنیاس

به چند دلیل

اول اینكه عروسكاش میتونن راه برن

دوم اینكه وقتی برق میره

با برق نگاش میتونه یه محله رو روشن كنه

سوم كه از همه مهمتره این كه

« من رو داره »

انقد نیومدیم سر بزنیم كه موریانه زده به نوشته هامون

الانم قصدی نداشتیم

اگه این فكرای قبل از خواب دست از سرمون برمیداشت

گیر دادن چرا ناراحتید

میگیم به پیر به پیغمبر نه

میگن پس تو میهن بلاگ چكار میكنی

گیری افتادیم ها

میگیم كه تو تركیم

بعضی وقتا تفننی یه دو خطی میزنیم

به سلامتی رفقا

به سلامتی ماه رمضـــــــــــــــــون

بعد از افطار

نـــــــــــــــــوش



ارسال در تاریخ سه شنبه 26 مرداد 1389 توسط علی س
من خیانت می كنم
به خودم خیانت می كنم
به چیزایی كه فكر میكنم
خیلیا فكر می كنند آدم اول خیلی با خودش كلنجار میره
خیلی آره و نه میگه
تا بالاخره تصمیمشو میگیره
اما همه ی آدما خیانت می كنند
بعد براش دلیل پیدا می كنند
منم وقتی خیانت میكردم كلی وقت میشیتم كنار پنجره زل میزدم به حیاط مجتمع
دنیایی رو تصور میكردم كه ...

بی خیال
مهم اینه كه من خیانت میكنم



ارسال در تاریخ دوشنبه 4 مرداد 1389 توسط علی س
انگار كه داری تست IQ  میدی
به چی فكر می كنی؟
خب ادم بعضی وقتا چیزی به ذهنش نمیرسه خب
مثل خون كه بعضی وقتا به ذهی بعضیا نمیرسه
به هر حال یادمون نره كه تو ترك هستیم



ارسال در تاریخ چهارشنبه 30 تیر 1389 توسط علی س
سرعت بروز اتفاقات تو زندگیم
به سرعت حرکته گنجشکاس تو هوا



ارسال در تاریخ سه شنبه 22 تیر 1389 توسط علی س
داره خوش میگذره
این چند روز شبهای کالیفرنیا رو تو کاشون خودمون تجربه کردیم
فکر بد نکنید
اصلا فکر بد به چی؟
به شبهای کالیفرنیا؟
نچ نچ نچ نچ
زندگیمون از سربالایی داره میفته تو کفی



ارسال در تاریخ شنبه 5 تیر 1389 توسط علی س
خیلی سخته ولی قصد دارم ترک کنم
دلیلی برای ترک وجود نداره
ولی این کارو میکنم
البته هنوز به قطعیت نرسیدم
سخته ولی شدنیه
یه دفعه نمیشه ترک کرد
باید کم کم کمش کرد تا دیگه نباشه
البته شایدم ترک نکردم
فعلا کمش کردم
اگه دقت کرده باشید من که روز 2 تا پست میزاشتم
الان 4 روزی یه پست میزارم
کم کم دیگه نمیزارم
ترک میکنم
میهن بلاگ رو



ارسال در تاریخ شنبه 29 خرداد 1389 توسط علی س
امروز از صبح یه موضوعی فکرمو مشغول کرده!
اصلا هرچی فکر میکنم به نتیجه نمیرسم
این موضوع اینه که
پرنده ها وقتی از تخم در میان مادرشون پرواز رو یادشون میده
میخوام بدونم ماهی ها وقتی به دنیا میان شنا بلدن؟
اگه بلد نیستن مادرشون چه جوری یادشون میده؟
یعنی یه استخر کم عمق دارن؟
اصلا اعصابم خورد شد
خب چیکار کنم موضوع مهم تر ندارم که بهش فکر کنم
اما حالا که خوب فکر میکنم میرسم به لین موضوع که حتما شنا بلدن
بعضی چیزا یاد گرفتن نمیخواد
مثل دوست داشتن
که نه کتاب داره نه معلم





ارسال در تاریخ دوشنبه 24 خرداد 1389 توسط علی س
یه چیزی داره به دنیا میاد
یه چیزی هم داره میمیره
حالا این وسط
من موندم و سردرگمی
كه خوشحال باشم از تولد اون
یا ناراحت باشم از مرگ این


ارسال در تاریخ یکشنبه 23 خرداد 1389 توسط علی س

آنان که خاک را به هنر کیمیا کنند

آیا شود که دست از ما بردارن؟؟؟

 

البته میگن حالا که داره میمیره بزار دست و پا بزنه

پست قبلی رو پس گرفتم

یعنی اصلا پست نبود که پست بود!!!



ارسال در تاریخ چهارشنبه 19 خرداد 1389 توسط علی س
میگن آدما دو دسته ان
اول اونایی كه وبلاگ منو میخونن
دوم اونایی كه وبلاگ منو نمیخونن
اصلا وبلاگ من
مثل شربت آلومینیوم ام جی اسه
واسه زخم معده
نه مثل رانیتیدینه واسه زخم معده
البته گوشه اتاق این وبلاگ یه لیوان شربت خنك ‹ آبلیمو › هم هست
شما كه معدت درد میكنه نباید اون شربت رو میخوردی!!!
میگن همه ابزارای تیز با استفاده مداوم کند میشن
به جز زبون.
من آدم موفقی هستم
 چون مثل زیپ نیستم
كه یه جام که وا بره - که معمولا می ره
وا نمیرم
تا ماتحت.
به قول یه عزیزی
كجایند آن مردان بی ادعا
آدم انتقادپذیر یعنی اگه ازش انتقاد کنی چاقو نکشه تیکه پاره ت کنه، وگرنه کیه که بهش بر نخوره؟

منم به بعضیا حق میدم كه بهشون بر بخوره
یعنی بخوره و نخوره چه فرقی میكنه؟
وبلاگ و وبلاگ نویسی شده یه جنگل که بعضی چناراش با معادل بی ادبی « ... » قد بلند كردن و ادعاشون به ماتحت هیچ جنبنده ای رحم نمیكنه وتا مرز شکستن هم کمرشون خم شده
زیپه نه چندان محترم ، هنرمند، بی ادعا

ارزو دارم تو دسته دوم آدما باشی
یعنی اونایی كه وبلاگ منو نمیخونن


ارسال در تاریخ سه شنبه 11 خرداد 1389 توسط علی س
باید فرار کرد از جمع آدم های مزخرف؛
رفت تو دستشویی،
و نفس عمیق کشید.
تحملش آسونتره
به خصوص وقتی که می دونی چه بویی در انتظارته
بابام یه دوست جانبازی داره که نابیناس
هر وقت به چشمای تو خالیش که پشت عینک دودی نگهشون داشته نگاه میکنم یه حسی بهم دست میده
به آدم های نا بینا به چشم معلول خیره نشید. بهشون برمی خوره.
اینو گفتم که به بهونش بگم :
برای چرت و پرت هایی که از طرف بعضی عناصر میاد من کورم
بهم خیره نشید
دیدی آشغالا با همه متفاوت بودن محتویاتشون،
یه بو  میدن؟

فرق بین من و بعضی آدما مثل فرق بین توالت فرنگی و همین توالتای ایرانی خودمونه
یعنی بعضی آدما بر خلاف من نتیجه تلاش خودشون رو هم نمیتونن ببینن
آدمهای عصبانی پاهای گلی دارن؛ در حرف زدن را که به روشون باز کنی میان تو؛ توی راهروهای اعصابت راه میرن و پاهاشون که تمیز شد میرن و حالا  تو می مونی و یه اعصاب گلی.

البته به خیال خودشون
میدونید در جواب این پاهای گلی چکار میکنم؟
یادتونه میگفتم دستمو میکنم تو دماغمو مطالبم رو از اعماق ذهنم در میکشم؟
حالا در جواب او توالت فرنگیا که دست و پا در آوردن و رفتن پاهاشونو گلی کردن و میخوان تو راهروهای اعصابم راه برن
این بار به جای دست کردن تو دماغم
تمام مخاط فکریم رو از انتهای دریچه اپیگلوت و توی گلوم میکشم بالا و تفــــــــــــــــــــ میکنم تو قسمت ارسال مطلب میهن بلاگ

با سلام به عطر آویشن



ارسال در تاریخ شنبه 8 خرداد 1389 توسط علی س
این چند روز این قدر غذاهای سفت کننده خوردم که دیگه چیزی از ذهنم بیرون نمیاد .
نترسید؛ هنوز نفس می کشم.
می دونید که اینو برای رفع نگرانی نداشتتون نمی گم.
بازم دارم غر میزنم
یعنی همون ساز مخالف
میدونی ساز مخالف یعنی چی ؟ از کجا اومده اصلا؟
 یعنی من انگشتهام رو روی سیم « می » میرقصونم.
تو آرشه می کشی روی سیم  « سل » ؛
بعدش می پرسی که چرا صدای با هم بودنمون یکنواخت شده ؟



ارسال در تاریخ چهارشنبه 5 خرداد 1389 توسط علی س
بودن با بعضیا انقدر لذتبخشه
که نمی فهمی چه بلایی داره سرت میاد
میگن انیشتین انقدر درگیر قضیه نسبیت بوده که یه بار زنشو تو خیابون دیده و نشناخته
 به نظرم عاشق واقعی اونیه که بتونه معشوقش رو از روی صدای فین کردنش تشخیص بده !
یادمه یه زمانی فکر میکردم
ازدواج مثل چتریه که،
دو نفر می رن زیرش
تا بارون عشق رو سرشون نریزه
تا یه وقت سرما نخورن؛
و زندگی سالم و یکنواخت و  کاملا تکراری داشته باشن.
تازگیا یادم نمیآد،
ذهنم شده مثل یه جوی آب که دائما یه سکه می افته توش  و دستم با هر تقلایی از لای میله های جدول نمیرسه به خاطره هایی به این نزدیکی.
چه برسه به اون دوری

برای پیچیدن تو خیابون ورود ممنوع باید راهنما زد؟


ارسال در تاریخ سه شنبه 4 خرداد 1389 توسط علی س
(تعداد کل صفحات:33) ... 3 4 5 6 7 8 9 ...