تبلیغات
ساعت حدودا پنج پاییزاست
ساعت حدودا پنج پاییزاست
سایه ام عاشق سایه ات شده،همسایه شویم؟
یادش بخیر
به همدیگه نگاه می کردیم و
دو طرف دانشگاه حرکت می کردیم.
نمی دونستم من داشتم سرعتمو با اون تنظیم می کردم،
یا اون با من.
او...م م، نه !


ارسال در تاریخ سه شنبه 18 آبان 1389 توسط علی س
خوب می شد اگر خاطره آدما این قدر سنگین و بزرگ نبود؛
این قدر سبک که میذاشتن تو چمدون وقت رفتن،
این قدر کوچک که جا می شد تو قبرشون وقت مردن.
به به ! باران آمده
 هوا تمیز شده
کوههای سپید پوش معلوم و آسمان آبی 
 زمین گلی و آب چوب پشت آشغالها گیر کرده 
 بوی تعفن کوچه را برداشته
 و جنازه یک موش یحتمل خفه شده روی آب لق لق می خورد !
جانانه تر نفس بکش


ارسال در تاریخ یکشنبه 16 آبان 1389 توسط علی س

امروز در مسیر حرکتم یه نفر مرد

دارم فکر میکنم اگه همین الان که دارم این مطلب رو مینویسم بمیرم یه دفعه بمیرم چی میشه

اول به خونوادم فکر کردم

به اینکه چند وقت بعد از مرگم نبودنم براشون عادی میشه

بعدش به دوستام

به نظرم بهترین مدل برای مردن اینه که شب بخوابی صبح پا نشی

بیخیال

میترسم قبل از اینکه این پست رو ارسال کنم بمیرم

پس زودتر تمومش میکنم



ارسال در تاریخ سه شنبه 11 آبان 1389 توسط علی س

اـــــــــی بابا

انقد که دیگه بوق و کرنا نداره که

خرج تراشـــــــــــــی کردن ، یه مشت ادمم معطل خودشـــــــون کردن

حالا دیگه تند و تند به همه میگن

کلاس میزارن

واللا

ایران اگه بود

سی روز پیش

چهلم 33 شهید رو برگزار کرده بودن

بدون هیچ هزینه اضافی و کنده کاری و کثافتکاری

درمعدن رو هم بسته بودن رفته بودن یه جا دیگه سراغ یه معدن دیگه

چیزی که زیاده از این معدنا و معدنچیا



ارسال در تاریخ دوشنبه 26 مهر 1389 توسط علی س

وقتی داری با اردنگی از یه جای جغرافیای زندگی پرت میشی جای دیگه...

که الان برام شده کابوس هر شب! بدون اغراق کابوس هر شب!!!

وقتی یه فکر تکراری هر شب نزاره بخوابی ...

 وقتی که تموم اون چیزایی که سعی به مخفی کردنشون دارم برملا بشه...!!!

دلم از غربت این شهر چنان گرفته که حتی نمیخوام داااااااااااااد بزنم!



ارسال در تاریخ چهارشنبه 21 مهر 1389 توسط علی س

 تا دست خسته ام به قلـــم آشنــــــــا شود

صدهـــــا غـزل به پــــای تفنگم فنــا شود



آخــر کجا به قـــافیه ی تیر و خون سرخ

حــق لبت به گـــردن شعـــــــرم ادا شود


کی شهــوتم به لعل تو شکل غـــزل شود

بــــاید که بیت بیت دل از نــو بنــــا شود


هر روز  ِ انتظار به سالی گذشت ورفت

شاید به عمـــر نـــــوح وصالم عطا شود


پوشیده ســــر به برف به دور جوانی ام

بختم به تن سیــاه که صاحب عـــزا شود


از هر چه قـــافله ست دگـر دل بریده ام

تا بــــدر روی تو مگـــرم رهنمــــا شود


                  دل در طواف دارم و قبله نهان شده ست

                  روی از دلـــم مگیـــر که حجّم روا شود

 



ادامه مطلب
ارسال در تاریخ سه شنبه 20 مهر 1389 توسط علی س
میگن یه روز یه جراحی  برای تعمیر ماشینشو  به تعمیرگاهی برد.تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:من تمام اجزا ماشین رو به خوبی می شناسم و موتور و قلبشو  کامل باز می کنم و تعمیر می کنم. در حقیقت من اونو زنده می کنم. حالا چطوره درامد سالانه ی من یک صدم شماس؟!جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت: اگر می خوای درامدت ۱۰۰برابر بشه اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کاره اونو تعمیر کن

اینو گفتم که بگم بعضیا
معیار سنجش خودشون
کارای دیگرانه



ادامه مطلب
ارسال در تاریخ سه شنبه 20 مهر 1389 توسط علی س

پستم نمیاد



ارسال در تاریخ شنبه 17 مهر 1389 توسط علی س
گوشی برداشتن بابای دوست دختر ادم
یک چیزیه تو مایه های شاخ به شاخ شدن با یه تریلی از روبرو؛
در عرض چند ثانیه باید تصمیم بگیری؛
پات رو بذاری رو ترمز و قطع کنی،
یا فرمون رو به چپ بپیچی و بگی «ببخشید، مثکه ایشتبا گرفتم.»
رفتم دکتر هر چی میگم میگه واسه اعصابته،استرس داری
معدم
کلیه ام
کمرم
- آقای دکتر قسمت حد فاصل شرقی ماتحت و رونم وقتی به صورت اریب روی صندلی چوبی می شینم درد می گیره.
- هومممم... به شما استرس وارد می شه؟






ادامه مطلب
ارسال در تاریخ پنجشنبه 15 مهر 1389 توسط علی س
گل یا پوچ چه جوری هیجان پیدا میکنه؟
هـــــــــان؟
به نظرم اگه تو گل یا پوچ
به جای گل از یه ماهی قرمز کوچولو استفاده کنیم
هیجان بازی چند برابر میشه
حالا چطــــــــــور؟میگم
ببین اگه ماهی قرمز کوچولوئه تو دست من باشه تو دیر به نتیجه برســــِی
مــــی مــــیره
پس تو مسئول مردنش هستی
اگه زود به نتیجه برسی و دستـ درستـ روحدس بزنی
ماهای قرمز کوچولوئه بـــــــــــرمیگرده تو آب
نه واسه همیشه هـــــــا
واسه اینکه یه نفسی تازه کنه
تا دور بــــــعد
در ضمن باید بگی شــــاه مــــــاهی قـــرمز کوچولـــوئه بازیـــــــ بیست و یک رو بده
حالا ماهی قرمز کوچولوئه رو میخوای یا 5؟





ادامه مطلب
ارسال در تاریخ سه شنبه 13 مهر 1389 توسط علی س
ما مدادیم
وقتی دور انداخته مشیم که نتونن ما رو تو دستشون بگیرن
نه وقتی که قدرت نوشتنمون تمام بشه



ادامه مطلب
ارسال در تاریخ یکشنبه 11 مهر 1389 توسط علی س
یک وزنه ای اگر به پای همه وصل می کردن
آدما راحت تر با هم دوست می شدن
محبت داشتن به هم
یعنی باید وزنه باشه؟
یعنی اگه این وزنه هه نباشه شما نباد سراغه منو بگیرید؟
حالا اگه من مرده بودم چی؟
چند نفرتون می فهمیدین؟
نه؛ واقعاً؟



ادامه مطلب ندارد
ارسال در تاریخ پنجشنبه 1 مهر 1389 توسط علی س

صادق هدایت گفته

چه فکر می کنید؟ --- من از تمام روزهایی که گذشت فقط لیوان چایی ام را به خاطر دارم تلخ، غلیظ ، شاید هم سنگین خودکارم گس می نویسد از روزهای سنگین رو به رو این سکوت باقی بماند بهتر است آسمانِ من حالش بهتر باقی می ماند اما من هنوز نمی دانم با کاغذ های کف اتاقم چه کنم؟



ارسال در تاریخ چهارشنبه 24 شهریور 1389 توسط علی س
چقدر سفت شده پدال دوچرخه دونفر مون زیر پام

حالا یا من خسته ام؛

یا شیب زیاد شده.

شایدم،

تو رکاب نمی زنی.


شایدم مشکل از پاهامه

البته


پاهام میدونن که من دردای بزرگتری دارم

 که بخواهم به دردش آخ بگم

فقط می خواد به من یادآوری کنه

 که آدم فقط از پله های خانه خودش می تونه ندید بالا بره.



ادامه مطلب ندارد
ارسال در تاریخ دوشنبه 22 شهریور 1389 توسط علی س
حالا که قراره بمیری

نمیزارم دست و پا بزنی

لااقل پُزش نمیمونه برای اونایی که

 بعدا میخوان بگن

 "نمیدونی چه تقلایی می کرد"



ادامه مطلب
ارسال در تاریخ دوشنبه 22 شهریور 1389 توسط علی س
(تعداد کل صفحات:33) ... 2 3 4 5 6 7 8 ...